يا حي
نور دلم روز شنبه اول بهمن ساعت ١٠:٤٢ صبح با وزن ٣٥٥٠ و قد ٥٢ به اين دنيا قدم كذاشت.
ايشالله ميام بيشتر تعريف ميكنم. فقط همين كه بهشت رو اورده تو خونه ما.....
و ما همچنان منتظریم.....
دعا کنید... خیلی زیاد....
اینقدر انتظار کشیدم که حس میکنم اصلا قرار نیست بیاد.... همیشه تو دلم میمونه....
مامان و بابا اومدن. چقدر حالم خوبه. چقدر آرومم.....
امروز رفتم دکتر. بعد از معاینه گفت که احتمالا نی نی یه چند روزی هم دیرتر از روزی که تعیین کردن میاد. آخ که چه نازی داره این آقا پسر گل.....
همتون رو خیلی دوست دارم دوستای عزیزم......ببخشید اگه نمیتونم به همه سر بزنم. سرم بی نهایت شلوغه.... به دعاهای شما هم بی نهایت نیازمندم...
یه هفته مونده که مامان و بابا ایشالله به سلامتی بیان پیشمون.
کلی کار انجام نداده دارم. ولی از اونجایی که یه کم کار سنگین کنم گل پسری حسابی شاکی میشه و خودش رو سفت میکنه و اجازه کار انجام دادن بهم نمیده نمیتونم خیلی تند تند کارامو انجام بدم. اینه که هر روز یه بخشیش رو انجام میدم.
فردا هم باید یخچال رو خالی کنم و توش رو تمیز کنم. یه سری دیگه لباس بندازم تو ماشین برای شستن.
برای آخر هفته هم روتختی هام رو میشورم و جارو و گردگیری نهایی رو میکنم.
فریزرم رو هم پر از گوشت و مرغ و ماهی کردم. آخرین خریدها رو هم یه روز قبل از اینکه مامان اینا بیان انجام میدیم.
خرید های گل پسرم هم تموم شده. جز چند تا چیز کوچیک. فردا میرم خریدهاشو تموم میکنم.
جمعه هفته پیش کالسکه پسری که اینترنتی سفارش داده بودم اومد. یه کم قیمتش گرون شد ولی برام کالسکه خیلی مهم بود. مخصوصا اینکه همه مجبور میشن آخر سر دو تا کالسکه بخرن، من یه چیزی خریدم که نه خیلی بزرگ و سنگین و جادار باشه نه مثل کاسکه های مک لارن باشه که نمیشه از تولد استفاده کرد. کمک فنر هم داره و چرخ هاش فوق العاده راحت میچرخند. این عکسشه
.
دیگه حسابی شمارش معکوس شروع شده. کمتر از 20 روز دیگه... هفته پیش یه روز حرکات نی نی رو خیلی حس نمیکردم برای همین رفتیم بیمارستان. نوار قلب گرفتن و خدا رو شکر همه چیز عالی بود. پرستاره گفت نی نی کاملا چرخیده و اومده سرجاش برای زایمان.... خیلی خوشحال شدم. الان نی نی دیگه کامله و فقط تو هفته های باقی مونده وزن میگیره. ایشالله که خیلی چاق نشه که زایمانم خیلی سخت بشه. البته با شکم کوچیکی که من دارم خیلی هم فکر نکنم نینیم رستم باشه:)))
ناپرهیزی در هفته 36 بارداری.
عکس اول مربوط به سفر دو روزه ای هست که با همسری رفتیم اسکاتلند. یه چیزی حدود 7 ساعت تو راه بودیم. آخرین سفر دو نفره:
عکس دوم مربوط به غذایی هست که تو همون سفر خوردیم. از شدت تندی غذا رو به موت بودم و بازم میخوردم. جفتمون شر شر عرق میریختیم. ( تو بارداری مخصوصا ماه آخر نباید غذای تند و پر از ادویه خورد)
ولی هم مسافرتش خیلی عالی بود هم غذا. ولی باز هم خدا بهم رحم کرد. راستش یه کم نگران بودم که نکنه اون وسطه درد زایمانم بگیره. ولی الان هفته 37 هم فردا تموم میشه و از نی نی خبری نیست فعلا....
پسرکم هر روز بزرگ تر و بزرگتر میشه..... بلاخره یه روزی میاد و من رسما مامان میشم.... یه روز میاد که یه تیکه از وجودمو از خودم جدا میکنم و ولش میکنم تو این دنیا..... خیلی سخته.... حتی تصورش هم برام سخته.... درسته که دلم تنگ شده برای روزایی که شکم نداشتم و همه جا راحت میدویدم و میپریدم و .... ولی از روزی که دیگه توی وجودم بچه ام رو حس نکنم میترسم.... نمیدونم چرا اینقدر به این دردونه پسرم حس دارم..... از همون ماه های اول خیلی دوستش داشتم..... یه جور خاصی..... یه جوری که انگار میخواستم تمام هستی ام رو براش بدم..... وقتی سه ماهه باردار بودم و رفته بودیم حج، اولین بار که چشمم به خونه خدا افتاد فقط سلامتی بچه ام رو ازش خواستم.... چه روزایی بود!!! به کعبه چشم میدوختم و دست میکشیدم به شکمم..... تا قبل از بارداری نمیفهمیدم مهربونتر از مادر یعنی چی.... مهر و محبت مادر رو درک نمیکردم..... اشکام سرازیر میشد و میگفتم خدایا تو که از همه دنیا به من نزدیکتری، تو که از مادر به من مهربونتری..... به حق همین کعبه فرزندم سالم و صالح باشه..... هیچی برای خودم نمیخواستم..... الان هم همین طوره.... نمیدونم.... انگار آدم مادر که میشه خیلی فداکار میشه..... خیلی با گذشت میشه.... خیلی روحش بزرگتر میشه.....
حالا برام سخته.... خیلی سخته که کمتر از 6 هفته دیگه بخوام یه تیکه از وجودمو از خودم جدا کنم.... میگن آدم مادر که میشه برای همیشه یه تیکه از قلبش رو ازش جدا میکنن و یه تیکه از قلبش بیرون از تنشه.... یه تیکه از قلبش جلوش راه میره.... حرف میزنه.... میخنده.... گریه میکنه..... بزرگ میشه..... باهاش دعوا میکنه.... بغلش میکنه.... خطر میکنه..... حالا این روزا من دارم خودم رو آماده میکنم که یه تیکه از قلبم رو برای همیشه از وجودم جدا کنم.....
نمیدونم شما هم مثل من هستین یا نه؟ من معمولا از حموم که میام حوصله ندارم لباس بپوشم و تا دو سه ساعتی با همون حوله که حالت ربدشامبر هست راه میرم. همین عادت بد بود که دیشب من رو سرما داد. الان هم یه خانوم قلمبه فین فینو با 4 تیکه لباس نشسته و داره وبلاگ مینویسه. خداییش بارداری و سرماخوردگی با هم خیلی سخته. چون دارو هم نمیتونی بخوری. اینجا هم نه لیمو شیرین پیدا میشه نه شلغم. حالا از صبح خودم رو بستم به سوپ و شیر نشاسته و آب پرتقال. یه کم احساس میکنم بهترم. فقط یه کم.
دیروز هم گرفتم کل اتاقمون رو ریختم بیرون و همچنین انباری رو. که لباسای زمستون و تابستونی رو مرتب کنم و یه سری رو هم بدم به خیریه ها. چون بعضی هاشون رو دو سه سال همینجوری نوی نو نپوشیدم. حالا واقعا اتاق ما دیدنیه. بی نهایت شلوغ شده. امروز هم که من مریض بودم اصلا وقت نشد جمع و جور کنم. همسری هم اصلا بلد نیست چی به چیه. فقط تو جا به جایی چمدونها شاید بتونه کمکم کنه.
پسری هم داره دیگه حسابی بزرگ میشه. هفته 33 هم داره دیگه کم کم تموم میشه. خوابم خیلیییی زیاد شدی. روزی 10 ساعت میخوابم. ولی همش بین خواب بیدار میشما. ولی بازم خیلی میخوابم. باید تا قبل از اومدن پسری حسابی خستگی در کنم.
این روزا اگه مجلسی رفتین خیلی ما رو دعا کنین.....خیلی خیلی محتاجیم به دعاتون.
دوست داشتم هر چه زودتر بیام اینا بنویسم تا هنوز داغن و بیات نشدن.
دیروز ما خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم. وقتی رسیدیم خونه شون، من احساس کردم یه کم همه چیز غیر عادیه. یه لحظه فکر کردم نکنه تولد شوهر دوستمه و نگفته که کادو نبریم. خلاصه تا پامون رو گذاشتیم خونه دیدم چراغا روشن شد و همه دوستامون شروع کردن جیغ و داد کردن و رو سر من کاغذای رنگی ریختن و منم همینجوری هاج و واج نگاه میکردم و فکر میکردم که آخه تولد من که نیست پس چه خبره؟ که متوجه شدم دوستام برام Baby Shower گرفتن. وایییییی خیلییییی سورپرایز شدم. چون اصلا باورم نمیشد و یک درصد هم احتمال نمیدادم. خلاصه سه تا از دوستام هماهنگ کرده بودن با بقیه و حسابی من رو خجالت دادن. حدود 25 نفر مهمون بودن و شام هم آش رشته و دلمه برگ و سالاد الویه درست کرده بودن. همه جا رو هم تزیین کرده بودن. خلاصه خیلیییی زحمت کشیده بودن. چند بار نزدیک بود اشکم بریزه از این همه محبت. واقعh داشتن دوستای خوب خیلی نعمته. بعد از شام هم یه کیک بزرگ آوردن و خیلی هم کیک خوشمزه ای بود.

یه کارت هم گرفته بودن و همه برام توش یادگاری نوشته بودن.
خلاصه خیلی خیلی خوشحال شدم و واقعا سورپرایز بزرگی بود. ایشالله برای همشون جبران کنم.
خیلی خوبه که اینجا که خانواده ها نیستن، دوستامون اینجوری هوامون رو دارن. خدا دلشون رو شاد کنه که دل م رو شاد کردن.
Baby Shower: یه مهمونیه برای خانومهای باردار میگیرن تو ماه های آخر بارداری. توش دوستاشون جمع میشن و باید حالت سورپرایزی داشته باشه. بیشتر مهمونی حالت زنونه داره. ولی تو مهمونی من آقایون هم بودن.
یا حی
خدا رو شکر به مامانم ویزا دادن. خیلی خوشحال شدیم. ایشالله مامان و بابا با هم دیگه میان برای زایمانم. بعد مامان یکی دو هفته بیشتر از بابا میمیونه. فقط ناراحتم از اینکه نی نی دقیقا تو اوج فصل سرما به دنیا میاد و روزها هم که کوتاهه، منم که یه چند روزی که اونا هستن باردارم و سنگین بعدش هم خب زایمان کردم و نمیتونم خیلی تکون بخورم برای همین میترسم بهشون بد بگذره، مخصوصا به بابا. چون حالا مامان اهل خریده، میریم با هم مرکز خرید های سرپوشیده، ولی بابا میترسم دلش بگیره. حالا به زور بابا رو هم میبرم. دعا کنین ایشالله خوش بگذره و پسری هم به موقع به دنیا بیاد. بس که استرس دارم زودی میاد، دیشب خواب میدیدم که دارم زایمان میکنم....
زایمان رو هم طبیعی انتخاب کردم. ولی واقعا ترس داره. پریشب نشستم چند تا کلیپ دیدم از زایمان طبیعی، از یه طرف از دردهایی که خانومها میکشیدن اشکام میومد، از یه طرف نی نی که به دنیا میومد کلییی گریه میکردم. همسری میگفت تو برای نی نی بقیه اینقدر گریه میکنی پسری خودمون به دنیا بیاد چه میکنی؟ گفتم فکر نکنم گریه کنم بس که اون موقع درد کشیدم و بی جونم....
از چهارشنبه کلاسهای زایمانم شروع شده. 4 تا چهارشنبه باید برم کلاس. این یکی که رفتم بیشتر درباره مدل خوابیدن و راه رفتن و نشست و برخواست توی سه ماه آخر بود که چی کار کنین کمرتون بهش زیاد فشار نیاد. خانومه کلی هم تمرین های ریلکسیشن داد تو کلاس. کلا کلاس خوبی بود. اول کلاس همه خودشون رو معرفی میکردن و میگفت هفته چند بارداری هستن. راستش من یه کم نگران شدم. چون از همه شکمم کوچیکتر بود. حتی از خانومهایی که 2-3 هفته از من نی نی هاشون کوچیکتر بود. ولی خب شاید چون من قدم بلنده نی نی تو پهلوهامه. آخه نسبتا هم خوب وزن اضافه کردم. یعنی تا الان که هفت ماهم تموم شده 7 کیلو اضافه کردم. حالا باید برم پیش دکتر یه نگاه بندازه ببینه فسقلی من اگه کوچولوئه یه کم خودم رو ببیندم به چیزای چاق کننده. مشکلم اینه که اصلا میل به غذا ندارم. نمیدونم اینایی که میگن خیلی ضعف میکنیم و اینا چه جوریه. من یه کم وسطای ماه 5 خیلی گشنم میشد ولی تا غذا رو شروع میکردم سیر میشدم. ولی الان دیگه همون حس رو هم ندارم. گشنه ام میشه ولی نه زیاد. یه کم هم میخورم چون معده کوچیک شده و روش فشاره، سریع سیر میشم. ناهار رو طرفای 5 بعد از ظهر میخورم دیگه تا موقع خواب که معمولا 12-1 میخوابیم فقط میتونم میوه بخورم یا یه لیوان شیر موز. حالا همه اینا باعث شده یه کم نگران باشم....
این هفته رفتم یه سری دیگه از وسایل رو خریدم، مخصوصا وسایل مورد نیازم تو بیمارستان. براس پسری هم چند دست دیگه لباس و کلاه و وسایل بهداشتیش رو خریدم. حالا کم کم باید ساکم رو جمع کنم. وای خدااا یعنی فقط دو ماه مونده؟؟؟ دو ماه خیلی به نظرم کمه...
پسری هم اینقدر عشق شده این روزا. حرکت که میکنه یا لگد که میزنه کاملا حس میکنم دستش کدومه، پاش کدومه.قربونش برم که بزرگ شده و الان باید حدود 1.5 کیلو باشه. اینقدر عاشقشم که حد نداره. از اون طرف همسری میشینه باهاش حرف میزنه خیلییی بانمکه. کلی نقشه داره پسرش به دنیا اومد با هم انجام بدن. میخواد حسابی فوتبالیست بارش بیاره. خلاصه که به قول خودش حرفای پدر پسری زیاد دارن با هم بزنن.
پ.ن: رعنا جون در اولین فرصت جوابت رو میدم عزیزم. ایمیلت رسیده.
برام هر هفته ایمیل میاد از سایت بیبی سنتر و اندازه نی نی و میزان رشدش تو هر هفته رو مینویسه. خیلی خوبه. منم هر شنبه هفته ام تموم میشه و این شنبه وارد هفته 31 شدم. تو ایمیل این هفته نوشته بود که خوبه کم کم دیگه وسایل بیمارستان رو آماده کنی و ساک بیمارستان رو بچینی که از الان به بعد احتمال اومدن نی نی هست. راستش یه کم استرس گرفتم. امیدوارم که نی نی کامل صبر کنه و وقتی زمانش بود بیاد پیش مامان و باباش. ولی این هفته تصمیم دارم یه کم اتاق رو مرتب کنم و جابه جایی هایی که نیازه رو انجام بدم. باید برم یه سری وسایل بخرم برای بیمارستان. خرید وسایل و لباس های پسری هم هنوز تموم نشده. فردا هم که تعطیله، احتمالا با همسری بریم خرید کنیم یه کم. عکس وسایل پسری رو هم براتون میذارم.
این دو سه هفته اخیر کاملا حس میکنم که گل پسری خیلی بزرگتر شده. توی شکمم که تکون میخوره دیگه قشنگ حس میکنم که کدوم طرف سرشه و دست و پاش کدوم طرفیه. تازگی ها هم خودشو سفت میکنه یه گوشه، مثل سنگ. تو اینترنت خوندم که سردشه. برای همین شکمم رو میبندن بهتر میشه. خیلی خیلی شیرینه.
پنجشنبه تکلیف ویزای مامانم معلوم میشه. امیدوارم مشکلی پیش نیاد و ویزاش رو بگیره.
پسر خواهرم هم اینقدر خواستنی و عزیزه که خدا میدونه. واقعا عکساشو که میبینم دلم براش ضعف میره. هنوز یه ماهش هم نشده. خواهرم میکه خیلی جدی آدم رو نگاه میکنه. الهی خاله فدای نگاه های جدیش بشه.
همه پستم درباره نی نی شد. ببخشید. ولی چی کار کنم هنوز فسقلی نیومده همه دنیام شده.
پ.ن1: رعنا جان من هیچ ای میل یا پیغامی ازت نگرفتم. اگه ایمیل بزنی خیلی راحتتره. هر وقت ایمیل زدی خبرم کن.
پ.ن2: فاطیما جون اگه اجازه بدی اسم نی نی رو اینجا نگم بهتره. آخه خیلی درصد شناسایی شدنم میره بالا و دیگه راحت نیستم. شرمنده خانومی.
