ما برگشتيم ايران٠ الان خونه مامانم اينا هستيم
همسرى مونده لندن تا كاراى تحويل خونه و قروش ماشين رو انجام بده٠
به طرز خيلى باورنكردنى اول فروردين تصميم جدى و نهاييمون رو گرفتيم كه بلاخره برگرديم ايران٠ من و گل پسرى هم دهم فروردين تهران بوديم٠
اميدوارم از تصميممون پشيمون نشيم٠ يه خونه خوشگل دو خوابه گرفتيم تقريبا نزديك مامانم اينا٠ اوايل ارديبهشت تحويل ميدن٠
احتمالا بايد يه مقدار رنگ اميزى بشه٠
اين روزها سرگرم خريد جهاز هستم٠ جالبه!!! جهاز و سيسمونى رو بايد با هم بخرم٠ قيمتها هم كه وحشتناك گرون شده٠
گفتم يه خبرى از حال و هواى اين روزامون بدم٠
ايشالله خونه رو چيدم عكساش رو ميذارم٠
برامون خيلى دعا كنين٠٠٠٠٠
فردا مسافریم....
پسری اولین سفر خارج از انگلیسش رو میخواد بره...
کلی کار عقب مونده دارم....
هنوز ساک ها رو نبستم....
خونه رو مرتب نکردم....
امسال که اصلا خونه تکونی نکردم. چون تا یه ماه دیگه بیشتر توی این خونه نیستیم....
خیلی ذوق دارم برا سفر....
پیشاپیش سال نوی همتون مبارک باشه.... سال خیلی خوبی برای همه آرزو میکنم....
صبح ساعت 10 با صدای زور زدن های پسری ( برای پوپو) به زور خودم رو از رخت خواب بلند کردم. دیشب ساعت 12 رفته بودم برای خواب، حساب کردم از 12 شب تا 10 صبح فقط 5 ساعت خوابیده بودم. اونم اگه بشه اسمش رو خواب گذاشت بس که پسرم تو خواب سر و صدا میکنه. تصمیم گرفتم هر جور شده امروز رو برم بیرون. دلم از تو خونه موندن زیاد گرفته بود.....
اول دل پسری رو مالش دادم که راحتتر پوپو کنه. بعدش 45 دقیقه بی وقفه شیر خورد. بعد از عوض کردنش سرحال شده بود و آروم رو تخت دراز کشیده بود. منم تو این مدت هل هلی یه کروسان با شیر کاکائو خوردم و کیف بیرون پسری رو چیدم و پسری رو آماده کردم و خودم آماده شدم و رفتیم برای اولین تجربه بیرون رفتن دو نفره مون. گل پسر رو تا گذاشتم تو کالسکه خوابش برد. منم سرخوش و سرحال از اینکه بعد از مدتها نوازش باد رو روی صورتم حس کردم کالسکه رو هل میدادم و از روزم لذت میبردم. دو کوچه ی بلند رو که رفتم رسیدم مرکز خرید محله مون. اول رفتم مادرکر برای پسری یه سری خرید کوچیک داشتم. بعدش هم رفتم تی کی مکس برای تولد دختر دوستم کادو خریدم. از اونجا هم رفتم دبنهامز. یه کرم خیلی چرب میخواستم برای پوست صورتم. بس که بعد از زایمان خشک شده. یه کرم هم برای دور چشمم. اول رفتم سراغ محصولات Cliniqe دیدم که در ازای خرید دو تا محصول برای پوست، یه جعبه پر وسایل اشانتیون میده. ولی از Cliniqe خیلی خوشم نمیاد. سری قبل که خریده بودم چون اصلا بو نداشت خوشم نیومد. به نظرم کرم یه کم هم شده باید بو داشته باشه. من عاشق صورتهای خوشبو هستم. مثل صورت مامانم که از بوییدن و بوسیدنش سیر نمیشم. پسری یه کم توی کالسکه غر غر کرد. فهمیدم دوست نداره کاسکه ثابت باشه چون تا حرکت کردم آروم گرفت. حاصل اون همه گشتن میشه یه کرم خیلی قوی با مارک Clarins.
بعد از اون رفتیم داروخانه یه چند تا وسیله بخرم که پسری شروع کرد به غر زدن. هرچی گشتم دیدم پستونک نیوردم براش. سریع از تو داروخانه براش یکی خریدم و گذاشتم تو دهنش. آروم آروم شد.
دوست داشتم بشیینم گوشه یه کافه و یه قهوه بخورم و مجله ای که اون روز صبح برام رسیده بود و درباره بچه داری بین 0 تا 3 ماهگی بود رو بخونم ولی از اینکه پسری بیقراری بکنه ترسیدم.
آروم آروم با پسرکم برگشتم خونه. باد خنکی میومد. هوا رو به بهاری بود. دلم باز شده بود. اولین گردش دو نفره مون هم تموم شد.... با روحیه بهتری میرفتم برای پسری مادری کنم....
پ.ن: اینا خاطره 20 روزگی پسرم هست. میخواستم اولین بیرون رفتن دو نفمون ثبت بشه....
به به....
یه بوی خورشت کرفس خوبی تو خونه راه افتاده. با کته و ماست میخوام بخورم.... به به
گل پسری بعد از یک غر 3 ساعته بلاخره خوابیده.... اینقدر آروم و معصومه که میخوام یه لقمه چپش کنم... وای خدا حتی غر غر کردناش رو هم عاشقم....
یه آرامش خوبی توی خونه است.....
همسری هم از یه مصاحبه کاری برگشته..... ایشالله قبول بشه....
کلی حس های خوب دارم این لحظه.....
فقط خواستم ثبتشون کنم.....
یه دفتر هزاران برگ نیاز دارم برای نوشتن از این روزها....
یادم باشه توی دفترم بنویسم از خستگی ها، بی خوابی ها.... بنویسم که توی همون چند ساعت کوتاهی هم که میخوابم گوشم تمام صداهای عالم رو میشنوه و نگران یکی از این صداهای عالم بلند بشه و اون وقته که با تمام وجود بره به سمت صدا برای آروم کردنش....
یادم باشه توی دفترم بنویسم از کمبود وقتم.... از ملحفه های نشسته و تلنبار شده روی هم.... از لباس های کثیف.... لباس های جمع نشده از روی بند رخت.... از ماشین ظرفشویی خالی نشده.... از قابلمه های نشسته.... از زمین جارو نشده.... دستشویی های نشسته شده....
یادم باشه توی دفترم بنویسم از برفی که اومد و من حتی لمسش هم نکردم.... حتی نفهمیدم برف اومده تا اینکه بچه ها تو فیس بوک نوشتن و عکس های دو نفره شون رو با آدم برفی گذاشتن تو فیس بوک و من یاد شب برفی پارسال افتادم که با همسری حسابی برف بازی کردیم و ساعت 1 نصف شب قدم زنان رفتیم سمت خیابون اصلی و یه پیتزا فروشی باز بود و بعد از اون همه سرما داغی پیتزا و چای بعدش چقدر بهمون چسبید....
یادم باشه بنویسم که روزهاست که دلم میخواد برم چند تا پیراهن جلو دکمه دار بخرم که برای شیر دادن راحت باشم ولی نه وقتشو دارم نه جرات بیرون بردن بچه رو تو این سرما.....
یادم باشه بنویسم تمام اون بیخوابی ها و خستگی ها و خواب های کم عمق فدای یه لبخند کوچیک پسرم که این روزا توی خواب یاد گرفته بخنده..... تمام اون کمبود وقت و کارهای انجام نداده فدای یه نگاهش.... فدای چشای قشنگش که چهره مامانش رو میشناسه و وقتی باهاش حرف میزنم بادقت توی چشمام خیره میشه....
یادم باشه توی دفترم بنویسم که درسته که الان دیگه لحظه های عاشقونه قبلی رو نداریم ولی الان از هر زمان کمی برای عشق ورزیدن به هم استفاده میکنیم.... چیزای خیلی کوچیک دلمون رو شاد میکنه....وقتایی که خسته خوابم و پسری هم سرحاله و خوابش نمیاد همسری با همه خستگی پسرم رو میبره توی هال و دو ساعت آروم نگهش میداره تا من بخوابم و انرژی داشته باشم.... یا زمانی که دارم شیر میدم و یهو یه میوه خنک میره توی دهنم....زمانی که همسری تنهایی مجبوره بره خرید و وقتی میاد کلی خوراکی های محبوب من رو خریده....
یادم باشه بنویسم که در آغوش کشیدن پسری چه لذتی داره.... بوی عطر تنش چه جوری سرمستم میکنه.... یادم باشه بنویسم که چه جوری با همسری نشستیم کلی فکر کردیم که کاش میشد یه قوطی برداشت و عطر تن گل پسر رو ریخت توش و برای همیشه نگه داشت....
درسته بچه داری اونم تنها توی غربت سخته ولی با تمام وجودم دوست دارم زمان وایسه و توی همین روزها بمونه.... روزهایی که پسرم هنوز یک ماهش نشده و اینجوری ما رو عاشق خودش کرده....
منم بلاخره فرصت پیدا کردم که بیام و از خاطره زایمان تقریبا طبیعیم بگم. حالا میگم چرا تقریبا....
امروز دقیقا دو هفته از روزی که به طور رسمی مامان شدم میگذره. 10 روز قبل از روزی که قرار بود پسرم بیاد مامان و بابا اومدن لندن پیشمون. از فردای روزی که اومدن ما شروع کردیم به لندن گردی و حسابی هر روز میرفتیم بیرون و تا عصر بیرون بودیم. روزی 5-6 ساعت میگشتیم و منم همه جا پا به پای همه میرفتم. مخصوصا که دکترمگفته بود باید حسابی پیاده روی کنم و این بود که به نفعم شده بود اومدن مامان اینا که من تنبل رو وادار به راه رفتن کرده بود تو روزهای آخر. مامانم میگفت اصلا شبیه زنای پا به ماه نیستی. 4 روز بعد از روزی که گفته بودن نی نی اون روز به دنیا میاد قرار بود بابا برگرده ایران. برای همین خیلی نگران بودم که گل پسری دیر کنه. صبح روزی که پسرم باید میومد یعنی جمعه آخرین روز ماه دی و 20 ژانویه رفتیم شاپینگ سنتر و من از یه مغازه هندی روغن کرچک خریدم. یک فروشگاه هم رفته بودیم و خانوم صندوقدار پرسید کی روز زایمانته که گفتم امروز. کلی دعوام کرد که برو خونه و بیرون نیا و از این حرفا. خلاصه یه قاشق روغن کرچک همونجا تو خیابون خوردم و اومدیم خونه و یه قورمه سبزی عالی که با ماهیچه پخته بودیم و از صبح حسابی جا افتاده بودیم زدیم به بدن. بعد از ناهار باز هم یه قاشق روغن کرچک خوردم و به چند تا از تلفن دوستام که خبر از نی نی میگرفتن جواب دادم و بعد هم با همسری رفتیم لالا. ساعت 6 عصر از خواب بیدار شدم و حس کردم یه دردایی دارم و حالم خوب نیست ولی فکر میکردم که تلقینه و به خاطر روغن کرچکه. مامان میگفت مطمئن باش دردای زایمانه. مامان و بابا رفتن پیاده روی و منم نشستم با همسر به یادداشت کردن زمان دردها. مامان و بابا ساعت 8 اومدن و من و مامان و همسری ساعت 10 رفتیم بیمارستان. دردهام منظمتر و بیشتر شده بود. اونجا یه کم معطل شدیم تا اینکه دو تا میدوایف ( ماما) اومدن برای معاینه. ما رو بردن اتاق زایمان که یه وان بزرگ داشت با یه تخت راحت برای زایمان با یه دستشویی و یه توپ بزرگ برای اینکه روش بپری برای باز شدن دهانه رحم. یکی از میدوایف ها سن بالاتر بود و اون یکی که اسمش شارلوت بود دانشجو بود. خلاصه من معاینه شدم گفتن که دهانه رحمم یک سانت باز شده و باید برگردم خونه. و دردام که بیشتر شد برگردم بیمارستان. توی راه برگشت تو ماشین دردام بیشتر شد رسیدم خونه و فقط رفتم سمت حموم و توی وان خوابیدم. دردهام بیشتر و بیشتر شده بود و سعی میکردم با نفس کشیدن آروم کنم خودم رو. دیگه یه جایی رسید که نمیتونستم تحمل کنم. اومدم بیرون و به میدوایفم زنگ زدم و گفتم میخوام اپیدورال بشم و خیلی دردام زیاده. گفت همین الان بیا بیمارستان. ساعت 2 با همسرم رفتیم بیمارستان. دیگه اصلا نمیتونستم بشینم از درد. راه میرفتم و درد میکشیدم. تا ساعت 3 معاینه شدم و گفتن فقط یه سانت دیگه باز شده و برای اپیدورال باید تا 4 سانت دهانه رحمت باز بشه. منم خیلی درد داشتم و از درد گریه میکردم و گفتم پس یه مسکن دیگه ای بزنین به من که دارم میمیرم. خلاصه یه مسکنی زدن به رون پام و به همسری هم گفتن بره خونه و من رو هم بردن بخش. توی یه اتاقی که 5 نفر خانوم خواب بودن. هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم. یه حال عجیبی بودم بعد از تزریق مسکن. دردها رو میفهمیدم داد و بیداد هم میکردم ولی انگار توی این دنیا نبودم. با داد و بیداد هام یکی دوبار پرستارا میومدن بهم سر میزدن ولی معاینه نمیکردن و میگفتن باید تحمل کنی. منم بین دردام که یکی دو دقیقه بیشتر نبود خوابم میبرد. خلاصه اون شب تو اون اتاق نذاشتم هیچ کس بخوابه. نمیدونستم چقدر گذشته که از دردهای شدیدی که داشتم هوشیارتر شده بودم و حس کردم کیسه آبم پاره شده. داد میزدم و کمک میخواستم تا اینکه خانومی که تو تخت بغل خوابیده بود زنگ زد و پرستار رو خبر کرد. منم گفتم که حس میکنم کیسه آبم پاره شده. پرستاره سریع معاینه کرد و یهو دیدم سریع رفت چند نفر رو صدا کرد و بهشون گفت این خانوم Full شده. فهمیدم که 10 سانتم کامل باز شده. خلاصه من رو بردن اتاق زایمان قبلی و ازم خواستن با همسرم تماس بگیرم. منم گریه میکردم و میگفتم از درد کشیدن خسته شدم و اپیدورال به من بزنین. میدوایف ها هم میگفتن نمیشه و الان دیره. خلاصه من ساعت 6 صبح روز شنبه رفتم اتاق زایمان. همسرم و مامانم رسیدن و منم تو دردام به مامانم مبگفتم بره و تو اتاق نباشه که اذیت نشه. با هر دردی که میومد من دست همسری رو به شدت فشار میدادم و بعضی از دردها هم اونقدر زیاد بود که نمیشد اصلا جیغ نزد. یه ماسک گاز هم بود که تو دردها توی اون نفس میکشیدم ولی خیلی تاثیر نداشت و گلوم رو هم به شدت خشک میکرد. تمام مدت هم شارلوت ( دانشجوی میدوایفی بود ) داشت قربون صدقه ام میرفت و نازم میکرد. دیگه اینقدر زور میزدم و خسته شده بودم که میگفتم منو سزارین کنین. ولی اگه میگفتن باشه بیا سزارینت کنیم مطمئن بودم قبول نمیکردم و اون لحظه خودم رو لوس میکردم. بعد از یه ساعت تلاش و نیومدن نی نی رفتم توی وان. اونجا دردهام کمتر بود و بهتر شده بودم. بیچاره همسری. میگفت با دردهای تو من هم درد میکشیدم. با نفس گیری هام اون هم نفس میگرفت. تمام دستهاش هم از فشار های من کبود شده بود. دیگه نی نی رو خیلی پایین حس میکردم ولی بچه نمیومد. دلیلش هم این بود که کمر بچه به جای این که به شکم من باشه به پهلوم بود. بعد از یک ساعت و نیم هم از توی وان در اومدم . نی نی خیلی پایین بود ولی بیرون نمیومد. یه خاونم دکتر زنان اومد من رو معاینه کرد و سریع بردنم اتاق عمل. گفتن که باید بچه رو با فورسپت بکشن بیرون. چون دیگه بچه خیلی وقته اونا مونده. اگه هم فورسپت نشد سزارین میشم. ساعت 10 صبح من رفتم اتاق عمل. از کمر به پایین من رو بی حس کردن به روش اسپینال. وقتی بیحس شدم انگار دنیا رو به من دادن بس که قبلش درد کشیده بودم. همسری هم لباس اتاق عمل پوشید و اومد تو. شارلوت هم گفت که ساعت 8 صبح باید میرفته ولی به خاطر من مونده و باهامون اومد اتاق عمل. خانوم دکتر اول با یه دستگاه مکش سعی کرد بچه رو بیرون بیاره که نی نی نیومد. بعدش با فورسپت. ساعت 10:42 صبح اول بهمن و 21 ژانویه پسر من با قد 52 و وزن 3550 گرم چشای قشنگش رو باز کرد به این دنیا. وقتی خانوم دکتر پسرم رو کشید بیرون من و همسری به شدت گریه میکردیم. خیلی لحظه های قشنگی بود. بعدش هم همسرم بند ناف رو قیچی کرد. حدود یک ساعت هم به من بخیه میزدن. شدت پارگی زیاد بودش. گل پسرم رو هم برده بودن. مامانم هم تو اتاق بغلی بود و از شیشه من رو میدید. از همسری خواستم عکس پسرم رو بیاره ببینم. همسری دوربین رو اورد و عکسا رو نشونم داد. روی لپ پسرم جای فورسپت مونده بود که همون شب رفت خدا رو شکر. بعدش هم پسرم رو اوردن و من دیدمش و با یه نگاه هزاران بار عاشقش شدم. بعد از اون هم رفتم ریکاوری و پسرم رو اوردن که برای اولین بار شیر بدم. با وجو اینکه خیلی خسته بودم ولی از دیدن پسرم سیر نمیشدم و بهش شیر میدادم و میبوییدم و میبوسیدمش. بهترن لحظه ها رو تجربه میکردم. خدا این تجربه قشنگ رو نصیب همه خانوما بکنه که تجربه بینظریه. حالا دفعه های بعد از حس و حال این روزهام بیشتر مینویسم......
با وجود بخیه های زیادی که خوردم و زایمان سختی که داشتم ولی بازم زایمان طبیعی رو ترجیح میدم. الان خیلی بهترم و بخیه هام خیلی بهتر شدن و روزها هم خیلی شیرینتر شده. دیروز مامان هم برگشتن ایران و من حسابی دلتنگشونم. قدر ماماناتون رو بدونین خانومای گل.....
حالا فهمیدین چرا زایمانم تقریبا طبیعی بود؟؟
عکس گل پسری رو رمزدار گذاشتم. رمز قبلی هست. هر کس نداره بگه رمز بدم.
امروز پسری رو بردیم ختنه کردیم. الان هم مظلومانه خوابه.
ممنون از تبریکاتتون دوستای خوبم.
به زودی با خاطرات زایمان برمیگردم...
ادامه مطلب
يا حي
نور دلم روز شنبه اول بهمن ساعت ١٠:٤٢ صبح با وزن ٣٥٥٠ و قد ٥٢ به اين دنيا قدم كذاشت.
ايشالله ميام بيشتر تعريف ميكنم. فقط همين كه بهشت رو اورده تو خونه ما.....
و ما همچنان منتظریم.....
دعا کنید... خیلی زیاد....
اینقدر انتظار کشیدم که حس میکنم اصلا قرار نیست بیاد.... همیشه تو دلم میمونه....
مامان و بابا اومدن. چقدر حالم خوبه. چقدر آرومم.....
امروز رفتم دکتر. بعد از معاینه گفت که احتمالا نی نی یه چند روزی هم دیرتر از روزی که تعیین کردن میاد. آخ که چه نازی داره این آقا پسر گل.....
همتون رو خیلی دوست دارم دوستای عزیزم......ببخشید اگه نمیتونم به همه سر بزنم. سرم بی نهایت شلوغه.... به دعاهای شما هم بی نهایت نیازمندم...
